تبلیغات
من - سفری به درون،معدن غنا
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زهره
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
من





وقتی سفر خود را به درونم آغاز نمودم در همان نخستین گام ها حقیقت مهمی را عمیقا وجدان کردم یادم آمد که مرا از عدم به هستی آورده بودند، با دستانی خالی.

من ضعیف و ناتوان و جاهل بودم، چون به خود می نگریستم جز فقر چیزی نمی دیدم، من در فقر غوطه ور بودم هستی ام در تاراج باد فنا بود.




تا آن که دست در دست امام و هادی و ولی و مرشد خویش امام زمان (علیه السلامنهادم، از حرارت دستان شفابخش او جان گرفتمآن پدر مهربان مرا به محضر خداوند غنی لایزال برد، و من اینگونه به فقر و مسکنت خویش اعتراف نمودم که:

«پروردگارا نداری و کسری در وجود من هست که جز به لطف و عنایت تو جبران نمی شود، فقر و بی نوایی وجود من جز با توجه و احسان تو به غنا بدل نمی گردد، هراسی در من هست که جز با تو به امنیت نمی رسد و خواری و مذلتی که جز تو به عزت نمی بخشد.

سوز دردی در سینه ام احساس می کنم که جز با هم صحبتی و وصال تو آرام نمی گیرد و آتشی که جز به لقاء تو خاموش نمی گردد.

زنگار گناهی قلبم را پوشانده است که جز به مغزتت زوده نمی گردد

من دست در دست مولا و مرشدم به سرسراهای متروک وجودم سر کشیده، به چشم وجدان تهی بودن آن ها را دیده و بوی تعفنی که از نبودن نام و یاد خدا ناشی می شد را استشمام نموده بودم، حالا همه وجودم زبان شده بود و یک چیز را فریاد می زد :

«اقرار به فقر در آن لحظه که احساس تلخ هیچ بودن دشنه به جانم می زد و کم بود از شدت آن جان دهم

...مولا و مرشدم، دستم را گرفت، قدمی دیگر جلو برد، او مرا با سر چشمه های زلال هستی آشنا نمود، با جاودانگی، با علم با توانایی.

او به من آموخت که برکه کوچک و متعفن وجودم را اگر به دریای بیکران پروردگار وصل کنم، من نیز زلال و جاودانه خواهم شداو خود واسطه این وصل شد و آن به آن و لحظه به لحظه از آن اقیانوس بی انتهای جام هایی از نور به من نوشانید.

ابرهای سیاه جهل، پرده پرده از وجودم کنار رفت و غبار نادانی، اندک اندک زدوده شده شعاع های نور علم بود که از قلب ولی و مرشدم می تابید و قلب کوچک مرا روشن می ساخت، با تکیه بر او ضعف هایم به قوت بدل می شد و بی صبری و عجله، جای خود را به علم و بردباری و اعتماد به نفس می داد، پریشانی هایم به ثبات بدل می گشت و من سر و سامان می گرفتم.

حالا دیگر معنای کلام مولا امیرالمومنین (علیه السلامکه مردم را به معدن طلا و نقره تشبیه کرده بود، درک نموده و خود را یکی از آن معادن می دیدم.

حالا معنی آن جسم صغیری که جهانی عظیم در آن مخفی گشته بود را احساس نموده و خود را همان کتاب مبین می یافتم که حرف حرف آن دریایی از اسرار پنهان را می گشاید.

هنوز دست من در دست مولایم بود و قدم به قدم به دنبال او می رفتم و می دانستم مادام که دستم در دستان اوست فقر از وجودم رخت بر می بست و من به غنا می رسیدم.





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها : سفر به درون، غنا،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 مرداد 1391 :: نویسنده : زهره
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.