تبلیغات
من - سفری به درون،گوش ها
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زهره
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
من




هنوز دستم در دست مولایم بود و چون کودکی به دامان پدر آویخته بودم، من از فقر وجودم به غنای بی انتهای خداوند وصل شده بودم و او واسطه این اتصال بود، اما هنوز زیر پایم سیاهچال تاریک فقر و نیستی خودنمایی می کرد. 

نباید دستم را رها می کردم
. او همچنان مرا می برد و در درونم سیر می داد، از تالارهای پیچ در پیچ وجودم می گذشتیم و من همه چیز را به دقت تماشا می کردم، صدا های عجیب و مرموز به گوشم می رسد، گاه صدایی شبیه پیچیدن باد در میان غارها و صخره ها، گاه موسیقی و ترنمی رویایی، گاه نجوای نیایش...

حالا به دهانه ی پیچ در پیچ تونلی رسیده بودیم، قدم در آستانه غار نهادم و با احتیاط وارد شدم، به محض ورود صداهای مرموز و وهم انگیزی فضا را پر کرد، به یک باره موجوداتی شبح مانند مقابلم ظاهر گشتند، با هر قدم یکی از آنها پیش می آمدند و صدایی در فضا می پیچید و سپس تو گویی جاذبه ای آنان را واپس بکشد به عقب بر می گشتند، اولین گام را که برداشتم نوری درخشید و عطری در غار پیچید و صدایی ملکوتی طنین انداز شد، همانا گوش و دیده و قلب همگی بر آن مسئول اند. (اسرا آیه ۳۶)

با گام بعد اشباحی سیه چرده و بدبو، هجوم آوردند و خواندند: به این نواها جان خود را تازه کن و از زندگی بهره بگیر... صدای دف و چنگ و نی همه جا را پر کرد و اشباح مرموز خنده چندش آوری سردادند و به عقب کشیده شدند.

من از خم پیچی گذشتم، استخوان های کوچک و بزرگی را دیدم که با هجوم امواج به هم می خورند و صداهایی از آنها بر می خواست، به راه خود ادامه دادم، همچنان گروه دیگری با نوایی رمز آلود پیش آمدند و صدایی فضا را پر کرد: از گوش دادن به غیبت بپرهیز که در گناه کسی که گوشت برادر مرده اش راتناول می کند شریک نباشی... سپس به سرعت به عقب کشیده شدند و من هنوز در حیرت بودم که گروهی با نوایی دیگر پیش آمدند هر یک سازی به دست داشتند یکی تنبک می زد یکی نی می نواخت و یکی چنگ می زد و همه با هم همسرایی می کردند: با ما بیا و از سرزمین شادی و عشق و خوشبختی سرمست شو، سرمست... به ناگاه همگی به عقب کشیده شدند و من همانطور که پیش می رفتم پرده ای بلند و چرب و لزج مقابل خود دیدم که امواج به آن می خورند و بر می گشتند من محو تماشا بودم و دوباره نوری دیگر درخشید و نوایی به هوا بر خاست اجسامی سفید و درخشان هم خوانی کردند: از شنیدن سخنان لغو و پوچ، از اوراد ساحران بپرهیز،از مجلس حکیمان و پارسایان بهره بگیر...حالا من به راهروی شیپور مانندی رسیده بودم، جایی که ایستاده بودم سمت باریک آن و کمی آن سوتر دهانه وسیع آن بود.ناگهان صدای دیگری پیچیده و اشباح سیاه پیش آمده و همسرایی کردند: قصه ها و افسانه ها، واژه پردازی سخن سرایان، شعر گویی ترانه سازان، چه لذتی دارد، گوش کن تا بیاموزی...به محض آنکه قدم بعدی را برداشتم گروهی سفید پوشان درخشان پیش آمدند و ندا در دادند: تلاوت قرآن! نصیب گوش هایت را از آیات جان بخش قرآن فراموش نکن...و باز دوباره اشباح سیاه هجوم آوردند و خواندند: گوش کن! هر چه می گویم گوش کن و پیام او را گوش کن! فرمان او را که بر سر راه مستقیم خدا نشسته است عمل کن! شیخی که بزرگتر از بقیه بود و لباسی قرمز به تن داشت گفت: من بر سر این راه مستقیم نشسته ام، با من بیا تا زیبایی های اعمالت را به تو نشان دهم، با من بیا لذت جاودانی را به تو بچشانم...و نجوای دلنواز سپید پوشان که به این سو پر می کشیدند: اشباح سیاه را پراکنده بگو پناه می برم به خدا از شر شیطان رجیم از وسوسه های پنهان او ...

من وحشت زده به هر سو می نگریستم و گمشده ام را جستجو می کردم...

و باز اشباح سیاه بودند و صداهای درهم و مرموز با ما بیا! با ما بیا!

و صدای روح پرور سپید پوشان بر خنده های چندش آور آن اشباح غلبه می کرد که خواندند: از نغمه های حرام دوری کن! این گوش ها باید آماده شوند، تربیت شوند برای امری عظیم، امری عظیم، برای شنیدن آن ندا، آن ندا، ندا ...

من در آن راهروی باریک حیرت زده و وامانده به هر سو می نگریستم، ناگهان چشمم به مولا و مرشدم افتاد، بی اختیار دستانم را به سویش دراز کردم و گفتم:کجا بودید؟! کجا رفته بودید؟!

و ندایی ملکوتی نجوا کرد: من هرگز از تو جدا نشده بودم بلکه این تو بودی که دستانت را از دستم بیرون کشیده و رها گشته بودی ...

حالا دستانم در دست مولا و مرشد و پدر مهربانم بود یک بار دیگر به امنیت و آرامش رسیده بودم.

گوشهایم...؟! آنها کجا بودند؟! باید آنها را تربیت می کردم برای شنیدن امری عظیم.





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها : سفر به درون، گوش ها، قرآن، غیبت، لذت جاودانی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : زهره
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.