تبلیغات
من - مطالب ابر سفر به درون
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زهره
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
من




 

الان ساعت هاست که روی این سرزمین عجیب قدم بر می دارم و پیش می روم، زمین زیر پایم سرخ فام و مرطوب است، به اطرافم که نگاه می کنم همه جا پوشیده از گل و ریحان است و چشمه ساری در این میان جاریست، بی اختیار می گویم چه سرزمین آباد و باصفایی! 

صدایی از زمین بر می خیزد : آری این سبزی و خرمی حاصل کلام نیکوی توست، آنچه از نیکی و صلاح که بر زبان جاری نمودی، قرآن تلاوت کردی و حدیث گفتی، ذکر و تسبیح تو، پند و نصیحت و خیرخواهی تو، همه اینجا حاضر است ...

من می گویم: چه سعادتی! خوشا بر احوال من که با زبانم چنین باغ و بستان ها پرورش داده ام.

و آن صدا دوباره بر می خیزد: نه! کمی صبر کن! این همه دسترنج تونیست!!

منظور تو چیست؟

بزودی خواهی فهمید.

من قدمی پیش می گذارم و به آن سوی این گلستان خیره می شوم، هر گوشه این سرزمین عجیب جلوه ای دارد و من راه خویش پیش گرفته همچنان جلو می روم، اکنون در دشتی خشک و بی حاصل ایستاده ام، به هر طرف می نگرم شن زاری تفتیده بی هیچ گیاه و جنبنده ای پیش رویم گسترده است، هوا به شدت گرم شده و تشنگی به سراغم آمده است، هر چه می گذرد گرما و عطش بیشتر آزارم می دهد، از شدت ضعف و ناتوانی کنار تخته سنگی می افتم و زمزمه می کنم:آب... آب...

و آن صدا دوباره در فضا می پیچد، آبی در کار نیست! تو خود این سرزمین را چنین خشک و بی حاصل ساختی، آنگاه که از ذکر و یاد خدا باز ایستادی و سرگرم غیر او شدی! نه پند و اندرزی، نه هم صحبتی و نه درس و حدیثی... و این کویر غفلتهای توست!

من به ناچار از زمین بر می خیزم و به هر زحمتی هست خود را از این برهوت غفلت بیرون می برم و از آن فاصله می گیرم...

- اما من خیلی بیش از اینها زبانم را برای گفتار حق بکار گرفته ام، قرآن ها تلاوت کرده ام، حدیث ها خوانده و درس ها گفته ام...

- آری آنچه تو کرده ای هنوز پیش روی توست درست نگاه کن!

و من نگاه می کنم، در مقابل خود باغی با درختان بلند و گلهای رنگارنگ می بینم اما برگ های درختان همه زرد و گلها همه پژمرده فرو ریخته

بی اختیار می گویم: اما چه بر سر این باغ آمده؟

و آن صدا پاسخ می دهد : آفت ریا!

آن دانه هایی که با ریا کاشتی هرگز نروئیده و پا نگرفت و آنچه پیش از این با اخلاص رویانده بودی، آن را نیز با ریا و منت چنین پژمرده ساخته و خشکاندی.

من به ناچار از این مکان غم فزا می گریزم و دور می شوم، هنوز چند قدم بیشتر نرفته ام که به محیطی نمور و تاریک می رسم با احتیاط قدم بر می دارم و همه حواس خود را جمع می کنم تا مبادا پای در جای نا مناسبی قرار داده و دچار دردسر شوم، با همه دقتی که داشته ام ناگهان پایم بر سنگی لغزیده صدایی چون رعد و برق در این سرداب نمور می پیچید، آب گندیده بدبویی بر سر و رویم می پاشد، دستانم را روی صورت خیسم می کشم و با نهایت نفرت و انزجار فریاد می کشم و به سویی می دوم.

صدا دوباره از زمین بر می خیزد: آیا از آنچه خود ساخته ای می گریزی؟! این همان مرداب کثیف و لجن آلودیست که با غیبت ها و تهمت ها و بد زبانی ها و دورغ های خود مهیا ساختی!!

من با خود زمزمه می کنم چرا چنین شد؟! ببین چگونه زبانم مرا به چنین مردابی فرو افکند!! و پاسخ می شنوم: تو! تو با من چنین نمودی! آن نخستین ایام که تو به دنیا آمده بودی، من نیز از معصومیت و پاک نهادی نصیبی داشتم، با همان آوای شیرین کودکانه ام خدا را ذکر می گفتم، اما هر چه گذشت تو مرا به وادی دروغ و فریب کشاندی و با تهمت و ریا آشنا نمودی، خوب به من نگاه کن! از آن سرزمین خرم و سرسبز جز همان باغ کوچک نمانده، بیشتر وجودم را کویر غفلت و بی خبری پوشانده، بوستان هایم را آفت ریا خشکانده و گندابهای گناه در جای جای من شکل گرفته، آیا تو نمیدانی که من بر گردن تو حقی دارم و حق زبان گرامی داشتن آن است از اینکه آلوده به فحش شود و عادت دادن آن به نیکی و رها کردن حرف های زائد و بی فادیده و نیکی به مردم و سخن گفتن به خوبی در میان آنها (رساله حقوق امام سجاد (علیه السلام))

و تو حق مرا پاس نداشتی با آنکه به تو تأکید شده بود که :

"ای جمعیت شیعه باعث آبرو و افتخار ما باشید و مایه ننگ و بی آبرویی ما نشوید با مردم نیک بگویید و زبان های خود را نگه دارید و آن را از گفتن مطالب زشت و زیادی باز دارید.” (امام صادق (علیه السلام) وسایل الشیعه ج۸ ص۵۲۵)

و تو مرا مستحق عذاب ساختی، همان عذابی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت به آن هشدار داده بودند:

"در قیامت زبان دچار عذابی می شود که هیچیک از اعضاء بدن آنچنان عذابی نمی بیند، پس زبان می گوید پروردگارا مرا چنان عذاب کردی که هیچ عضوی چنین عذابی ندیده است؟

پس به او گفته می شود کلمه ای از تو بیرون آمده و در شرق و غرب عالم به افراد مختلف رسیده پس بر اثر همان حکم، خون انسان محترمی بر زمین ریخته و مال انسانی که خدا مالش را محترم شمرده به حرام گرفته شده است و عورت و ناموس محترم انسانی هتک شده است، پس به عزتم سوگند، هر آینه حتما تو را آنچنان عذاب می کنم که هیچیک از اعضا و اندام ها را عذاب نکرده باشم.” (مستدرک الوسایل جلد ۹ ص ۲۳)

...زبانم همچنان شکوه ها دارد و من از اندوه و پشیمانی به خود می پیچم، ای کاش مولا و مرشدم اینجا بود و دستم را می گرفت و رهاییم می بخشید.

ندایی ملکوتی در درونم می پیچد: من با تو هستم، من همیشه در کنار توام و چیزی از اعمال تو از من غایب نیست و این تو هستی که دست خود را از میان دستم کشیده و از من غافل می شوی!

سرآسیمه به سویش می دوم و به دامن ولایتش چنگ می زنم، او مرا با خود به شهر رمضان می آورد، باز رمضان است و چشمه های رحمت و سفره ضیافتی که گسترده است دعوتی از جانب پروردگار ... و در خبر است که در آخر هر روز از روزهای رمضان در وقت افطار حقتعالی هزار کس را از آتش جهنم آزاد می کند.

و اینک این من هستم و زبانی پاک از گناه، زبانی که مدام سرگرم ذکر است و مناجات و تلاوت کلام خدا، بر آن جاری نمی شود جز نصیحت و خیرخواهی، پند و مهربانی و او نیز منتظر است، منتظر آن امر عظیم.





نوع مطلب : شخصی، 
برچسب ها : سفر به درون، زبان، گناه زبان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 10 مرداد 1391 :: نویسنده : زهره
نظرات ()

هنوز دستم در دست مولایم بود و چون کودکی به دامان پدر آویخته بودم، من از فقر وجودم به غنای بی انتهای خداوند وصل شده بودم و او واسطه این اتصال بود، اما هنوز زیر پایم سیاهچال تاریک فقر و نیستی خودنمایی می کرد. 

نباید دستم را رها می کردم
. او همچنان مرا می برد و در درونم سیر می داد، از تالارهای پیچ در پیچ وجودم می گذشتیم و من همه چیز را به دقت تماشا می کردم، صدا های عجیب و مرموز به گوشم می رسد، گاه صدایی شبیه پیچیدن باد در میان غارها و صخره ها، گاه موسیقی و ترنمی رویایی، گاه نجوای نیایش...

حالا به دهانه ی پیچ در پیچ تونلی رسیده بودیم، قدم در آستانه غار نهادم و با احتیاط وارد شدم، به محض ورود صداهای مرموز و وهم انگیزی فضا را پر کرد، به یک باره موجوداتی شبح مانند مقابلم ظاهر گشتند، با هر قدم یکی از آنها پیش می آمدند و صدایی در فضا می پیچید و سپس تو گویی جاذبه ای آنان را واپس بکشد به عقب بر می گشتند، اولین گام را که برداشتم نوری درخشید و عطری در غار پیچید و صدایی ملکوتی طنین انداز شد، همانا گوش و دیده و قلب همگی بر آن مسئول اند. (اسرا آیه ۳۶)

با گام بعد اشباحی سیه چرده و بدبو، هجوم آوردند و خواندند: به این نواها جان خود را تازه کن و از زندگی بهره بگیر... صدای دف و چنگ و نی همه جا را پر کرد و اشباح مرموز خنده چندش آوری سردادند و به عقب کشیده شدند.

من از خم پیچی گذشتم، استخوان های کوچک و بزرگی را دیدم که با هجوم امواج به هم می خورند و صداهایی از آنها بر می خواست، به راه خود ادامه دادم، همچنان گروه دیگری با نوایی رمز آلود پیش آمدند و صدایی فضا را پر کرد: از گوش دادن به غیبت بپرهیز که در گناه کسی که گوشت برادر مرده اش راتناول می کند شریک نباشی... سپس به سرعت به عقب کشیده شدند و من هنوز در حیرت بودم که گروهی با نوایی دیگر پیش آمدند هر یک سازی به دست داشتند یکی تنبک می زد یکی نی می نواخت و یکی چنگ می زد و همه با هم همسرایی می کردند: با ما بیا و از سرزمین شادی و عشق و خوشبختی سرمست شو، سرمست... به ناگاه همگی به عقب کشیده شدند و من همانطور که پیش می رفتم پرده ای بلند و چرب و لزج مقابل خود دیدم که امواج به آن می خورند و بر می گشتند من محو تماشا بودم و دوباره نوری دیگر درخشید و نوایی به هوا بر خاست اجسامی سفید و درخشان هم خوانی کردند: از شنیدن سخنان لغو و پوچ، از اوراد ساحران بپرهیز،از مجلس حکیمان و پارسایان بهره بگیر...حالا من به راهروی شیپور مانندی رسیده بودم، جایی که ایستاده بودم سمت باریک آن و کمی آن سوتر دهانه وسیع آن بود.ناگهان صدای دیگری پیچیده و اشباح سیاه پیش آمده و همسرایی کردند: قصه ها و افسانه ها، واژه پردازی سخن سرایان، شعر گویی ترانه سازان، چه لذتی دارد، گوش کن تا بیاموزی...به محض آنکه قدم بعدی را برداشتم گروهی سفید پوشان درخشان پیش آمدند و ندا در دادند: تلاوت قرآن! نصیب گوش هایت را از آیات جان بخش قرآن فراموش نکن...و باز دوباره اشباح سیاه هجوم آوردند و خواندند: گوش کن! هر چه می گویم گوش کن و پیام او را گوش کن! فرمان او را که بر سر راه مستقیم خدا نشسته است عمل کن! شیخی که بزرگتر از بقیه بود و لباسی قرمز به تن داشت گفت: من بر سر این راه مستقیم نشسته ام، با من بیا تا زیبایی های اعمالت را به تو نشان دهم، با من بیا لذت جاودانی را به تو بچشانم...و نجوای دلنواز سپید پوشان که به این سو پر می کشیدند: اشباح سیاه را پراکنده بگو پناه می برم به خدا از شر شیطان رجیم از وسوسه های پنهان او ...

من وحشت زده به هر سو می نگریستم و گمشده ام را جستجو می کردم...

و باز اشباح سیاه بودند و صداهای درهم و مرموز با ما بیا! با ما بیا!

و صدای روح پرور سپید پوشان بر خنده های چندش آور آن اشباح غلبه می کرد که خواندند: از نغمه های حرام دوری کن! این گوش ها باید آماده شوند، تربیت شوند برای امری عظیم، امری عظیم، برای شنیدن آن ندا، آن ندا، ندا ...

من در آن راهروی باریک حیرت زده و وامانده به هر سو می نگریستم، ناگهان چشمم به مولا و مرشدم افتاد، بی اختیار دستانم را به سویش دراز کردم و گفتم:کجا بودید؟! کجا رفته بودید؟!

و ندایی ملکوتی نجوا کرد: من هرگز از تو جدا نشده بودم بلکه این تو بودی که دستانت را از دستم بیرون کشیده و رها گشته بودی ...

حالا دستانم در دست مولا و مرشد و پدر مهربانم بود یک بار دیگر به امنیت و آرامش رسیده بودم.

گوشهایم...؟! آنها کجا بودند؟! باید آنها را تربیت می کردم برای شنیدن امری عظیم.





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها : سفر به درون، گوش ها، قرآن، غیبت، لذت جاودانی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : زهره
نظرات ()

به نقطه ای چشم می دوزم و موجی از اندوه و غم در وجودم می پیچد، احساس می کنم که فشرده می شوم و در خود فرو می رومهمه جهان در نظرم زشت و نفرت انگیز شده و از همه چیز و همه کس بیزار می گردم، چشم می گردانم و به اطراف نگاه می کنم، چهره ام از خشم و کینه سرخ می شود، از عصبانیت دندان های را بر هم می فشرم... آتش انتقام در درونم زبانه می کشد.




قدمی بر می دارم دوباره نگاه می کنم و در سکوت فرو می روم، جرقه ای از امید در دلم می درخشدغنچه های شاد در قلبم شکوفا می گردد، نسیم شادمانی از اعماق وجودم وزیدن گرفته جهان در پیش رویم زیبا و خواستنی می شود.

آری این چشمان ماست که به نگاهی غم و اندوه و به نگاهی خشم و نفرت و به نگاهی شادی و نشاط و به نگاهی... را به درونم می کشاند.

این چشمها که مشتی رگ و پیوند و عضله بیش نیست، لیکن جهانی را در خود جای می دهد، ما اشیاء را به اندازه حقیقی و با همان رنگ ها و ویژگی های اختصاصی خود می بینیم.

چشمان ما پنجره ایست رو به جهان و البته دریچه ای دو سویه، همانگونه که از دنیای خارج مطالبی را به درون خود وارد می کنیم، چشم های ما آینه درونمان نیز هست و چه بسیار مواقع که اسرار باطنمان را افشا می کند.

با این همه، چشم تنها ابراز نگاه است، این نگاه است که شادی و خشم و نفرت می آورد، این نگاه است که عبرت بر می انگیزد و موجب بصیرت می شود، پس عبرت گیرید ای صاحبان بصیرت! (؟)

و این نگاه است که بر آن پرده افکنده می شود و بر بصیرت آنان پرده افکنده شده(بقره ۷)

و همواره کسانی وجود دارند که چشمانشان از یاد خدا در حجاب است (کهف ۱۰۱ )

اما چرا چنین می شود؟

چشم ها تحت تأثیر قرار می گیرند به بدی و خیانت میل می کنند « و او (خداونداز خیانت چشم ها و آنچه در سینه ها پنهان است» (سوره ۴۰ آیه ۸آگاه است .

گاه نگاه ها در انتقال آنچه مشاهده کرده اند، خواه به درون وجود، خواه به جهان بیرون خیانت می کنند و اینگونه پای آلودگی ها و زشتی ها، تباهی و معصیت را جاری می سازند و جریان می دهند و صاحب خود و جامعه را بیمار می نمایند و به تباهی می کشند.

گاه چشم ها از انجام وظیفه کوتاهی نموده و خود را به نا دیدن می زنند و فهم و درک صاحب خویش را دچار اختلال می نمایند و اینگونه موجب می شوند که خداوند« بر قلب ها و گوش ها و دیدگان مُهر زند » (نحل ۱۰۱)

چشم ها هم نیاز به تربیت دارند، چشم ها را نیز می توان از خیانت ها شست تا جور دگر به جهان بنگرندبه چشم ها باید آموخت که چگونه نگاه کنند تا آنچه به درون می آورند، آخرت ساز و هستی آفرین و روح پرور باشد، زیبایی ها و زشتی ها و بدیها و خوبی ها را آنگونه بنگرند که عبرت آموز بوده، سهم صاحب خود را از فهم و معرفت بیشتر و بیشتر نماید، از خیانت و نگاه خیانت آمیز بپرهیزند.

از امام صادق (علیه السلامدرباره خیانت چشم ها پرسیدند، فرمودند :

«آیا ندیده ای که گاه آدمی چیزی را طوری نگاه می کند که گویی آن را نگاه نمی کند» (معانی الاخبار ۱۴۷)

و آنچه از درون به بیرون منتقل می کنند نیز همینگونه مثبت و سازنده و خالی از خیانت و فریب باشد.

از امام صادق (علیه السلامدر حدیث مفصلی که از تقسیم ایمان بر اعضا مختلف بدن و وظیفه ی ایمانی آنها سخن می گوید نقل شده است که:

«...و خداوند بر چشم ها واجب کرده که بر آنچه خدا بر او حرام کرده است نظر نیفکند، و از چیزهای غیر حلالی که او را باز داشته است رو دیگران شود و این عمل چشم است و از ایمان می باشد» (کتاب رسالة الحقوق به نقل از اصول کافی ج۳ ص ۵۹)

و نیز از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلمنقل شده است که آن حضرت فرمودند :

«نگاه حرام تیری زهر آگین از تیرهای شیطان است ، پس کسی که آن را از ترس خدا ترک کند، خداوند به او ایمانی ارزانی می دارد که شیرینیش را در قلب خود احساس می کند» (مستدرک ج۱۴ ص ۲۶۸)

امام صادق (علیه السلاممی فرمایند :

«مردمگرفتاران بلا را هدف نگاه خود قرار ندهید، زیرا نگاه شما آنها را غصه دار و محزون می نماید (وسایل ج۳ ص ۲۰۹)

و البته این تربیت، حق انکار ناپذیر چشم است که امام سجاد(علیه السلاممی فرمایند:

«حق بینایی آن است که آن را از هر چه بر تو روانیست بپوشانی و با نگریستن بوسیله آن بر پدیده ها و حوادث مختلف، عبرت و سرمشق بگیری» (رساله حقوق امام سجاد (علیه السلام) )

اما این تربیت به کمال نخواهد رسید مگر در سایه سار حمایت و ارشاد مرشدی خردمند و پدری دلسوز چون وجود مبارک امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

همو که چشم امید به محبت پدرانه او دوخته ایم و دست در دستان پر مهرش سفر به درون خود را پی می گیرم....





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها : سفر به درون، پنجره ای به جهان، چشم، حق چشم،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 مرداد 1391 :: نویسنده : زهره
نظرات ()


وقتی سفر خود را به درونم آغاز نمودم در همان نخستین گام ها حقیقت مهمی را عمیقا وجدان کردم یادم آمد که مرا از عدم به هستی آورده بودند، با دستانی خالی.

من ضعیف و ناتوان و جاهل بودم، چون به خود می نگریستم جز فقر چیزی نمی دیدم، من در فقر غوطه ور بودم هستی ام در تاراج باد فنا بود.




تا آن که دست در دست امام و هادی و ولی و مرشد خویش امام زمان (علیه السلامنهادم، از حرارت دستان شفابخش او جان گرفتمآن پدر مهربان مرا به محضر خداوند غنی لایزال برد، و من اینگونه به فقر و مسکنت خویش اعتراف نمودم که:

«پروردگارا نداری و کسری در وجود من هست که جز به لطف و عنایت تو جبران نمی شود، فقر و بی نوایی وجود من جز با توجه و احسان تو به غنا بدل نمی گردد، هراسی در من هست که جز با تو به امنیت نمی رسد و خواری و مذلتی که جز تو به عزت نمی بخشد.

سوز دردی در سینه ام احساس می کنم که جز با هم صحبتی و وصال تو آرام نمی گیرد و آتشی که جز به لقاء تو خاموش نمی گردد.

زنگار گناهی قلبم را پوشانده است که جز به مغزتت زوده نمی گردد

من دست در دست مولا و مرشدم به سرسراهای متروک وجودم سر کشیده، به چشم وجدان تهی بودن آن ها را دیده و بوی تعفنی که از نبودن نام و یاد خدا ناشی می شد را استشمام نموده بودم، حالا همه وجودم زبان شده بود و یک چیز را فریاد می زد :

«اقرار به فقر در آن لحظه که احساس تلخ هیچ بودن دشنه به جانم می زد و کم بود از شدت آن جان دهم

...مولا و مرشدم، دستم را گرفت، قدمی دیگر جلو برد، او مرا با سر چشمه های زلال هستی آشنا نمود، با جاودانگی، با علم با توانایی.

او به من آموخت که برکه کوچک و متعفن وجودم را اگر به دریای بیکران پروردگار وصل کنم، من نیز زلال و جاودانه خواهم شداو خود واسطه این وصل شد و آن به آن و لحظه به لحظه از آن اقیانوس بی انتهای جام هایی از نور به من نوشانید.

ابرهای سیاه جهل، پرده پرده از وجودم کنار رفت و غبار نادانی، اندک اندک زدوده شده شعاع های نور علم بود که از قلب ولی و مرشدم می تابید و قلب کوچک مرا روشن می ساخت، با تکیه بر او ضعف هایم به قوت بدل می شد و بی صبری و عجله، جای خود را به علم و بردباری و اعتماد به نفس می داد، پریشانی هایم به ثبات بدل می گشت و من سر و سامان می گرفتم.

حالا دیگر معنای کلام مولا امیرالمومنین (علیه السلامکه مردم را به معدن طلا و نقره تشبیه کرده بود، درک نموده و خود را یکی از آن معادن می دیدم.

حالا معنی آن جسم صغیری که جهانی عظیم در آن مخفی گشته بود را احساس نموده و خود را همان کتاب مبین می یافتم که حرف حرف آن دریایی از اسرار پنهان را می گشاید.

هنوز دست من در دست مولایم بود و قدم به قدم به دنبال او می رفتم و می دانستم مادام که دستم در دستان اوست فقر از وجودم رخت بر می بست و من به غنا می رسیدم.





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها : سفر به درون، غنا،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 مرداد 1391 :: نویسنده : زهره
نظرات ()

ماه مبارک رمضان فرا رسیده، همان ماه تزکیه و تهذیب نفس، ماه بریدن از تعلقات و وابستگی ها، ماه رها شدن و پرواز کردن، فرصت کوچ نمودن و هجرت از خود.

رمضان ماه نزدیک تر شدن به خداست، ماه دربند شدن شیاطین است برای کسانی که وارد حریم رمضان شده و آنرا درک کرده باشند.




رمضان فرصت سفر کردن است، سفری به درون خود، و آشنا شدن با اسرار وجود، اما نه یک سفر جمعی این سفری است که هرکس باید به تنهایی به درون خود داشته باشد، البته نه تنهای تنها بلکه در کنار مولا و امام و هادی و ولی و مرشد خود.

باید دست در دست او نهاده و به هدایتش پای در دالان ها و زوایای تاریک و ناشناخته وجود خود گذاشته و آنها را شناخته و غبار روبی نماید، زشتی ها و پلیدی ها را زدوده، خود را برای دریافت فیض رمضان و حقیقت آن محیا کند، پس بیایید تک تک ما این سفر را آغاز نماییم، لکن پیش از آن مولا و صاحب خود را به استعانت بخوانیمرضیتک یا مولای اماما و هادیا و ولی و مرشدا (مفاتیح الجنان، زیارت امام زمان)

ای مولاای امام و هادیای ولی و مرشدما از محضرت طلب کرده و از تو می خواهیم در این مسیر پرپیچ و خم و تاریک چراغ راهمان باشید تا مگر با شناخت نفس خود شایستگی و توفیق معرفت رب را نیز بدست آوریم.

بی تردید مولایمان این درخواست و تمنای ما را نیک خواهد پذیرفت، زیرا که خود وعده فرموده اند که :

اگر خواستار هدایت و ارشاد باشی، ارشاد خواهی شد و اگر جویا شوی خواهی یافت.(کمال الدین ج۲،ص۵۰۲)

من کیستم؟

اینگونه سفر آغار می گردد!

آیا من آنم که مولا امیر المومنین(عفرموده همانا انسانها معادنی هستند چون معادن طلا و نقره یا آنکه فرموده:

«دوای تو در توست و خود نمی دانی؛

و درد تو از توست و توجه نداری؛

گمان می کنی جسم کوچکی بیش نیستی؛

و حال آنکه در تو عالمی عظیم پیچیده؛

و تو آن کتاب گویایی هستی که به حرف حرفت آشکار می گردد پنهان(ترجمه از دیوان امیرالمومنین علیه السلام)

یا آنم که خداوند در قرآن کریم می فرماید:

«انسان ضعیف آفریده شده است.» (نسا ۲۸)

«همانا انسان ظالم و حق پوش می باشد.»(ابراهیم ۲۴)

«همانا انسان بسیار عجول می باشد.» (اسرا ۱۱)

«و انسان بسیار جدل کننده است.»(کهف ۵۴)

«انسان بسیار بخیل و ممسک است.» (اسرا ۱۰۰)

«او بسیار زود مایوس می شود.»(هود ۹)

«انسان دائما در حال زیان دیدن است.»(عصر۲)

سرمایه من چیست؟ سرمایه های من این چشم ها و گوش ها، این دست ها و پاها، و این قلب من و عقل من است.

چشم هایم که جهان را با آنها به تماشا می نشینم، گرچه گاه چشم هست و بینایی نیست.

و گوش هایم که صدا ها را با آن تشخیص می دهم، لکن چه بسا گوش هست و شنوایی نیست.

و زبانی که کلمات بر آن جاری می گردد، اما چه وقتها که زبان در کام هست لکن مرا گویایی نیست.

و پاها و دست ها که در قدرت و ضعف متفاوت بوده گاه قوی و سریع، گاه ناتوان و سستند.

و این عقل که چه بسیار مواقع در بند شهوات و امیال اسیر مانده و از تشخیص درست از نادرست بازمی مانند و به خطا حکم می کنند و مرا به بیراهه می فرستد و گمراهم می کند.

و این قلب که نظم و انضباط ضربان آن از عهده من خارج بوده، گه تند و گه کند می تپد.

این جسم من است که اختیار سلامت و بیماری و قوت و ضعف آنرا ندارم، در منتهای صحت و سلامت راه می روم و زندگی می کنم ناگهان چنان ضعف و بیماری بر من چیره می گردد که گویی هرگز سرپا نبوده و حرکت نداشته ام.

در اوج نشاط و شادمانی و تلاش و فعالیت و جنب و جوش ناگهان، اندوه و افسردگی، کسالت و پوچی به سراغم می آید، همه زیبایی های عالم پیش چشمانم به زشتی می گراید و امیدم به ناامیدی بدل می شود و قوتم به سستی.

می خواهم عقلم را به کار گرفته و راه سعادت و رستگاری را پیدا نمایم، لکن احساسم تحت تاثیر دیده ها و شنیده ها قرارم می دهد و راهزنان اندیشه و دزدان ایمان به هزار حیله و تزویر از راه به درم نموده گمراهم می سازند بی آنکه از عقلم کاری ساخته باشد.

پس من چیستم؟

من ضعیفم، مت جاهل و ناسپاس و طغیان گرم، من بخیل و ممسک و ستیزه جو، من نادان و بی صبرممن ناتوان و سست و آسیب پذیرم.

خلاصه همه سرمایه هایم آن به آن در معرض خسران و زیان است.

آری مولای مناینست حاصل سفر امروز من به درونم، من از خود نمی بینم چیزی جز اینکه مسکینم، سراپایم را فقر پوشانده، من از فقر ساخته شده ام، جز فقر انتظارم را نمی کشد، پس چه سنخیتی است بین من و سخن امیرالمومنین (علیه السلام)؟

من کجا و معدن طلا و نقره کجا؟

من کجا و جهان عظیم درون کجا؟

من کجا و کتاب گویا و آشکار کننده کجا؟

کجاست آن صحیفه که هر حرف آن جهانی از معنا را باز می گشاید؟

به راستی چاره فقر من که هستیم هر لحظه در سراشیب هلاکت و نیستی است چه می باشد؟ جز آنکه دست در دست مولا و مقتدای توانا چون تو بگذارم و به دامان کرم و سخایت چنگ زنم تا مرا از گرداب نیستی و مرداب تباهی به سرزمین های روشن هستی رهنمون گردانی.

چاره ام چیست جز آنکه از تو بیاموزم و آنگونه که تو می گویی نجوا کنم:

الهی کسری لا یجبره الا لطفک و حنانک

و فقری لا یغنیه الا عطفک و احسانک

و روعتی لا یسکنها الا امانک

و ذلتی لا یعزها الا سلطانک...

(مناجات المفتقرینمفاتیح الجنان)


برگرفته از:سایت پدر مهربان





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها : ماه مبارك رمضان، سفر به درون، كیمیای فقر، مناجات المفتقرین،
لینک های مرتبط :


شنبه 31 تیر 1391 :: نویسنده : زهره
نظرات ()